سلام مي دونم دلت گرفته من برات سنگ صبورم چي شده تنها نشستي مثل تو از همه دورم واسه من زندگي سرده نکنه تو هم غريبي کاش مي شداشکاتوپاک کرد.....بميرم تو هم بريدي چه تبسم قشنگي وقتي به غمها بخندي آخه ارزشي نداره دل به اين دنيا ببندي همینه نازنين اونکه خواب بود بدترينه نکنه تنهات گذاشته آخره عشقها همينه ميدونم چقدر عزيزه قطره سپيد شبنم مثل اون اشکاي نازت رو تن گلهاي مريم نازنين خدا بزرگه غم واز خودت جدا کن بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست...... اسم من حوریا است ساکن یکی از کشورهای عربی دیگه چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم خوش امدید و من رو با نظراتون همراهی کنید.
گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت من باشد چشمانت چشمان من باشد روحت روح من باشد تمام وجودت برای من باشد... آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ... آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند همه احساساتی که تو میخوانی از این دل شکسته من است پس بخوان چون همه اینا حرف دل عاشق من است بخوان که نویسنده آن این قلب پر از امید من است همه دلخوشی من تویی همه دلخوشی من آن دستهایه گرم تو است همه دلخوشی من آن قلب مهربان تو است و همه دلخوشی من آن صدای زیبای تو هست اگر مرا از یاد ببری اگر آن دستهایت را از من دریغ کنی اگر آن قلب مهربانت را از من بگیری و اگر روزی فرا رسد که دیگر صدایی از تو نشنوم آن زمان بدان که دیگر من در این دنیا وجود نخوام داشت بدان که آرزوهایم بر باد رفته اند بدان که زندگی برایم بی مفهوم شده هست و بدان که از خستگی و از نا امیدی به آن دنیا سفر کرده ام ...
اين روزها بعضى از ادما اونقدر شادند كه احساس ميكنند دنيا مال اوناست چون توى روز عشق ،عشقشون كنارشونه واين خودش بزرگترين ارزوى هر عاشق توى دنياست اين ادمااونقدر احساس خوشبختى ميكنند كه گذشت لحظه ها رو احساس نميكنند خوش بحال چنين ادمايى, بايد قدر اين خوشبختيشون رو بدونند اونا اين روزا خوشبخت ترين ادماى روى زمين هستند واما بعضي ديگرى ازادما اين روزها اون قدرغمگينن كه احساس ميكنند همه غمهاى عالم تو سينه شون جمع شده چون توى روز عشق, عشقشون كنارشون نيست واين خودش بزرگترين غم هر عاشق توى دنياست ميدونم بهشون سخت ميگذره اما بدونند خدا بزرگه و بلاخره اين روزاى سياهشون تموم ميشه و روز وصال سر ميرسه واما كسايى كه عشقشون بهشون خيانت كردند اونا هم نگران نباشند چون دنيا هيچ وقت اينجورى نمي مونه واما كسايى كه عشق ندارند اونا هم غم نخورند چون بلاخره يه روزى گم شده خودشونو پيدا ميكنند اين روز رو بهمتون تبريك ميگم مخصوصا به گروه دوم كه كسى رو ندارند كه اين روز رو بهشون تبريك بگن ايشاالله سال ديگه چنين روزى كنار عشقتون نشسته باشيد وگل بگيد وگل بشنويد,امين بگيد نكنه يادتون بره
in matno ham khodam neveshtam albate ino begam man asheghe kasi nistam hamin jori neveshtam age nazar bedin khoshhal misham
نامه
امروز مى خوام برات يه نامه بنويسم يه نامه از يه عاشق دلتنگ مى خوام بهت بگم كه چقدر دوستت داشتم, عشقم قد ستاره هاى اسمون بود مى خوام بهت بگم كه چقدرعاشقت بودم ,عشقم مثل فرهاد ديدنى بود مى خوام بهت بگم که چقدرحرفهاى ناگفته داشتم ,تنها شنونده حرفام عكساى قديميت بود مى خوام بهت بگم كه چقدرمي خواستمت , كم كمش قده يه دنيا بود مى خوام بهت بگم كه چقدر ارزو داشتم ,همه ارزوم فقط موندن با تو بود مى خوام بهت بگم كه با اينكه زدى ,شكستى و رفتى, اما تنها اميدم فقط ديدن دوباره توبود
این متن رو خودم یکماه پيش نوشتم وقتى دلم خيلى گرفته بود
اى زندگى پست
اى زندگى پست با توام,خوب نگاه كن خوب به دستاى خاليم زل بزن ديگرچيزى برايم نمونده كه ازم بگيرى تو همه چيزهاى خوبمو ازم گرفتى تو روزهاى قشنگموازم گرفتى و درعوض روزهاى تنهايى و بى كسى رو بهم هديه دادى اى زندگى پست, تو تنها عشقم رو ازم دور ساختى ومرا با درد جدايى اشنا كردى تو حتى غرورم را نيز زيرپا له كردى وتنها اميد زنده بودنم را درونم كشتى تو ارزوهاى شيرينموازم گرفتى ودرعوض خاطرات تلخ رابرام جاگذاشتى و شانه هايم را انگونه زير بار مشكلات خم كردى كه ديگرطاقت پريشانى ندارد اى زندگى پست,توانچنان مرا غريب روزگارساختى كه ازهمه حتى خود نيز بريدم تو حتى هوش وحواسم را از ان خود كردى و مرا ديوانه بى نام خواندى اى زندگى پست تو حتى به دل كوچيك وپاره پاره ام نيز رحم نكردى انرا ازم گرفتى و درون تابوتى از رنگ سياه گذاشتى ودر سرزمين بى نام ونشون دفن كردى اى زندگى پست,ازت متنفرم حالم ازت بهم ميخوره, يادت مياد روزهاى اول بچگى ام انچنان مرا در اغوش گرفتى كه خيال كردم دايه مهربانتر از مادرى,اما اين روزهاچنان مرا به زمين ميكوبى كه ديگرباور كردم همرنگ شيطانى,ارى تو خود شيطانى
ارى تو خود شيطانى
دلم گرفته
دلم گرفته از آدمهايي که ميگن دوستت دارم اما معني شو نميدونن ، از آدمهايي که ميخوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن ، از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه
همه چي يادشون ميره
غم دارم
قاصدک غم دارم غم آوارگي و در بدري غم تنهايي و خونين جگري آه قاصدک همه مرا از خويش مي رانند همه ديوانه ترين مي خوانند دار و ندار من غم است مهد گهواره من ماتم است آه قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم
شبي مرا جواب ميكني و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني
وقتى اين داستان رو خوندم بجاى اينكه احساساتى بشم كلى خنديدم شما هم بخونيد ببينيد چه عكس عملى نشون ميديد؟؟
شريك دريک شب سرد زمستاني يک زوج سالمند وارد رستوران بزرگي شدند ، آنها در ميان زوجهاي جواني که درآنجا حضور داشتند بسيار جلب توجه مي کردند .بسياري از آنان، زوج سالخورده را تحسين مي کردند و به راحتي مي شد فکرشان را از نگاهشان خواند. نگاه کنيد، اين دو نفر عمري است که در کنار يکديگر زندگي مي کنند وچقدر در کنار هم خوشبختند پيرمرد براي سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سيني به طرف ميزي که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست ، يک ساندويچ همبرگر ، يک بشقاب سيب زميني خلال شده و يک نوشابه درسيني بود. پيرمرد همبرگر را از لاي کاغذ درآورد و آن را با دقت به دو تکه ي مساوي وسپس سيب زميني ها را به دقت شمرد وتقسيم کرد.پيرمرد کمي نوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمي نوشيد. همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز ميزد مشتريان ديگر با ناراحتي به آنها نگاه مي کردند و اين بار به اين فــکر مي کردند که آن زوج پيــر احتمالا آن قدر فقيــرهستند که نمي توانند دو ساندويچ سفــارش بدهند. پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زميني ها مرد جواني ازجاي خود برخاست و به طرف ميز زوج پير آمد و به پيرمرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد. اما پيرمرد قبول نکرد و گفت : « همه چيز روبه راه است ، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتي که پيرمرد غذايش را مي خورد، پيرزن او را نگاه مي کند و لب به غذايش نمي زند. بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح داد که ما عادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد وگفت: مي توانم سوالي از شما بپرسم خانم؟ پيرزن جواب داد: بفرماييدچرا شما چيزي نمي خوريد ؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد ، منتظر چي هستيد؟ پيرزن جواب داد: منتظردندانهــــــا !!!!
* * *
صداى شكستن قلبم را از ياد نخواهم برد اشكهايم و التماسهايم را از ياد نخواهم برد تنهايى وبي كسي ام را از ياد نخواهم برد زيرپا شدن غرورم را از ياد نخواهم برد تنها و تنها تو رابراى هميشه از ياد خواهم برد ارى,تورا همچون غصه تلخ از ياد خواهم برد!!!!
بچه ها براتون بازى گذاشتم(پرتاب کفش به سمت بوش) حتما به اين ادرسها سر بزنيد ميتونيد تمام عقدهاتون رو خالى كنيد بازى جديده !!!فقط كافيه رو ادرسهاى زير كليك كنيد يادتون باشه نامرديه كه بريد بازى كنيد اما نظر نديدها حلالتون نميكنم ها.
چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۴۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۴۰۰۰ متري هديه گرفت! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن و دوم اينكه دخترهارو دست كم نگيريد
بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم مي پرسند : به خاطره چه زنده اي؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد Why do you like me..? Why do you love me? چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟ I can't tell the reason... but I really like you دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم You can't even tell me the reason... how can you say you like me? تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟ How can you say you love me? چطور ميتوني بگي عاشقمي؟ I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي، because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنيه، because you are caring, هميشه بهم اهميت ميدي، because you are loving, دوست داشتني هستي، because you are thoughtful, با ملاحظه هستي، because of your smile, بخاطر لبخندت، The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت The Guy then placed a letter by her side پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟ No! Therefore I cannot love you نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم Because of your smile, because of your movements that I love you گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you any more اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره Does love need a reason? عشق دليل ميخواد؟ NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!! I Still LOVE YOU...... پس من هنوز هم عاشقتم True love never dies for it is lust that fades away عشق واقعي هيچوقت نمي ميره Love bonds for a lifetime but lust just pushes away اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره Immature love says: "I love you because I need you" "عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم Mature love says "I need you because I love you" ""ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام که سالهاي سال در انتظار تو کنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام!!!
مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتي بگذاريداز چوب تابدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد!!!